بزن که سوز دل من به ساز می گویی
ز ساز دل چه شنیدی که باز می گویی
اگر حکایت پروانه می کنی با شمع
که شرح قصه به سوز وگداز می گویی
کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد
بزن که در دل این پرده راز می گویی
نامی
که خطاب تمام معشوقه ها باشد
نیست.
صدایم نمی زنی
و حالا
یکنفر از روی پل
رد می شود
و دنیا را
به سمت دیگری میبرد
دوست
به تو کمک می کند
که تنهایت را
بیشتر احساس کنی......
تمام درد من اين است؛
در دل پنهان مي کنم و در سر مي پرورانمت
که اين زيباترين حقيقتِ پنهانم است
خیال
مرا در هم می بافد.
درست مثل هوس هاي من براي كشيدن سيگاري زير باران است
مثل روشن كردن سيگار با پك هاي عميق ِ توي ِ ذهنم
مثل تمام سيگارهايي كه من اداي كشيدنشان را در آوردم
ولي هيچ گاه به آن ها لب نزدم..
درست مثل سيگار كشيدن هاي من
هيچ گاه از ذهن فراتر نمي رود..
هر که به من مي رسد بوي قفس مي دهد / جز تو که پر مي دهي تا بپراني مرا
...
من آن دُردم که باقی مانده ام از باده ی پیشین / بگردان تا بگردم با تو دور واپسین را هم
...

کتاب پنهانی در جانم می جوشد مرا نخوان مرا بنوش باید بنوشی مرا ، تا بدانی چه می گویم دنیا خیلی کوچک است ، با همه ی قلدر بازی هایش خیلی حقیر است
حقیر
صعود یا سقوط؟ ...(عکس قشنگیه ...و پر معنا)
سایه های بالای پله ها شاید مردی یا مردانی در زندگی گذشته این دخترک بوده اند که الان جز خاطرات محوی /بیشتر ازشون نمونده . یکی از سایه هاداره به سرعت سقوط می کنه و دیگری داره با سرعت کمتری نسبت به اولی بالا میره.نمی دونم این ها دوست هستند یا دشمن یا هیچ کس . ولی هرکسی که باشند مهم اینه که دخترک الان تنهاست !(آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
به یکی نامه محال است که تحریر کنم)
*برای مهربانی که مراسفارش نمود به نوشتن:
![]() |
سنگی بردار. سنگی بر میدارم به سمت شاخه های شکسته پرتاب کنیم تا کلاغها احساس امنیت نکنند.ولی نه. عقده های ما بزرگتر از این حرفهاست
یکی از همین روزها که بهار برود.طبق عادت تمام دلم را مشق شبانه ات خواهم کرد تا این روزهایی که منبعد بی تو میگذرد حرفی برای تنهایی ام ذخیره کرده باشم..تا آیه دق .برای آینه دلم نباشم.
ساده دل بودن این روزها امانتی ست که به دیوانه ها می سپارند .فقط دیوانه ها...و من این روزها چقدر ساده شده ام ـ چقدر ساده دل ـ عین سادگی عشق.
چقدر امشب دلواپسم...دلواپسم..دلواپس.
کاش فردا بود ای مهربان.
گریـــه هـــای عاشقان پنهـان بود
عاشقان در کوی جان جا مانده اند
در طریق وصل حیـــــران مانده اند
تا مگــــر از در در آیــــد جانشـــان
بر زبـــــان آرد مبـــارک نامشــــان
در گـــــروه واصـــــلان گیرند جای
اشک شوق از قلبشان آید به نای
كوهِ مرا شكستي وفرهادِ من شدي
من تمام خستگی را
در صدای باد میریزم
وبسان بادبادک
حجم اندوه قشنگم را
تلخ میرقصانم.
سپید فصل زمستان
آغوش بر گشاده بر قامت درختان
***
ای دوست!
جز سروهای باغ
که پیوند بسته اند
با سبز تا همیشه
دیگر بهار را که فرا خوانده است؟؟؟؟؟؟؟؟
بوی دوباره نیامدنت تمام دلم را می لرزاند
مدام دعایت میکنم
و آهسته بدون آنکه بادهای سرگردان بفهمند
بی انصافی ات را زمزمه میکنم
چقدر این شب بوی نیامدنت را می دهد.
دلواپسم کاش فردا بود
من شب را میان چشم و دلم تقسیم کرده ام
دلم که میخوابد
چشمم بیدار است
و چشم که میخوابد دلم بیدار
من همیشه بیدارم
من همیشه منتظر...
چه زیـــبــا میپرد درپهنه مــــرداب سنجا قک
خصوصا شاد اگر باشد ولو بی تاب سنجا قک
نزن آرامشش را بر هم ای طوفان نا هنــــگا م
که دارد خاطراتی خوب از مهتاب سنجا قــک
چنان زیباست چشمش وقت خوابیدن که میترسم
مبادا آسمانش گـــــم شود د ر خواب سنجا قک
به دنیا آمد از یک بوسه در صبحی پرازآغوش
و با یک بوسه میمیرد شبی درخواب سنجاقک
باران سخاوت بزرگیست که عاشقت میکند
آنقدر که همه غمهارا به فراموشی میسپارم
آخ...تشویشی دو دلم کرده است
تشویشی که هیچ شباهتی به تو ندارد
پشت این دیوارهای مه آلود کسی هست
که دستهایمان را میفهمد
شاید خاکستری که از نگاهت میچکد حرف دل من باشد
نمی دانم...ولی باور کن
تا تو نباری.باران حرف دل من نیست.
چقدر گم شده ام
چقدر دیر
چقدر دور
باید کسی بیاید
و زخمهایمان را دانه دانه بکارد
تا در وهم مدام خویش نپوسیم
باید کسی هوای پنجره ها را داشته باشد
و ...شاید هوای دلهره هایمان را
ما خسته نیستیم فقط کمی منتظریم
تا بنفشه ها باغچه را فرش کنند
و آینه چشمانمان
فقط گلها را منعکس کنند
چقدر دل تنگم کسی مارا در تاریکی رها خواهد کرد آیا؟
فانوس برای رسیدن زیباست...نه شکستن...
اینک ای مهربان
برایم و تاریکی هایم اگر لبخندی نداری
فانوسی بیاور...
فاصله
تنها
رعایت بوسه ایست
که از دو سمت رها می شود.
بی تو تنهایم
آنچنان که درخت
با تمام پرندگان جهان.
مهربان باش با دلم ای غم
او اگر رفت لا اقل تو بمان.
آن یکی ناگهانمان گم کرد
چه میکنی ای آفتاب؟
که چالاک تر از محبوب من باشی؟!!!
وقتی که او در گریز از تابش تند تو
پس از ما
آبی وآتشی می ماند
آب جدا
آتش جدا
بی آنکه این آن را گرم کند
یا آن این را خاموش
افسوس...
نمی خواستم که پیش از من بروی
تا من از آخر تابستانی به اول زمستانی بیفتم
نمیخواستم که پیش از تو بروم
تا تو از پایان بهاری به آغاز خزانی برسی
میخواستم با هم خسته شویم
افسوس...
آنگاه که تو می آیی
راه سفید است
و چون بر می گردی خاکستری
....
بیا همگام من شو
تا تو همیشه در باز آمدن باشی
ومن همیشه در پیشواز.
هر وقت خورشید کفاف دلم را نمی دهد دل به این ضریح مطهر
خوش میکنم.
هر وقت خورشید کفاف دلم را نمی دهد می آیم به این ملکوت آباد خیس
با پرنده های خیس با آوازی خیس با آسمانی خیس می آیم تا به رسم امانت
دلــــــی را که ندارم به باران بسپارم.
رخصت میگیرم امان الله میخوانم.مفاتیح دردهای کهنه را میگشایم..
وعاشقانه زیارتنامه میخوانم
و رکعتی عارفانه اقامه میبند م :
لا ترد نی بغیر قضاء حاجتی
دیوارهای صمیمی امانم را بریده اند
دست خودم نیست لحظه هایم شهید میشوند
و چشمان گر گرفته ام یتیم.
دوست دارم تمام کوچه را برف بپاشی و با خاکستر دوتارم گرم بسوزی
دوست دارم تمام کوچه را برف بپاشی و خنده های یخ زده ام را در باد برقصانی
چشمهایم سنگینی میکند
احساس میکنم کبود شده است ...
شاید از خوابهای روشنیست که میبینم !!!
درست بعد از این کشف شاعرانه بدون آنکه بخواهی دلت تنگ میشودو هوس یک شعر عاشقانه
خسته ترت میکند.
وقتی خسته میشوی یک حس آشنای غریب خسته ترت میکند یک حس به رنگ سبز لجنی یا آبی سوخته
وقتی خسته میشوی از سلیقه آسمان بدت می آیدو دوست داری از پنجره ای که نداری آویزان شوی..و لبریز می شوی از آوازها ..نه فریادهایی که به درد قفس هم نمی خورد.
دوست دارم بسوزم تا به اافتاب ارادت پیدا کنم تا پاره های سوخته ام تمام آسمان را مست کند آخر انگار تا نسوزی شعله نمی دهی تا شعله نکنی گل نمی دهی و تا گل ندهی پر پر نمی شوی...آری باید برای تولدی تازه خاکستر شوی
و...اینک نه آیه ای نه آینه ای.
هرچه هست مــــه آلود نگاهـــهای نامبارک است
و کبودی بارانی که بی رحمانه بر چشمان نازکــــم میبارد.
آنطرفتر از این باران کبود ..آیا زلال دستانی پنجره اتاقـــم
را نوازش خواهد کرد؟..
اکنون پنج فصلم زمستان است.....
نمی دانم بعد از این همه برف آیا کسی هست که برقصاندم سپید؟
تا کدام سرزمین
آیا می توانی بروی
که بیرون از جهان یا دها ی من باشد؟
بیرون از یادهای من
جهانی نیست
مگر
خطوط پرندگانی که تو رها کنی از گستره چشمها
......
اینها را از من نگیر
من با تمام غمهایم شا د م
که ذره ذره آب میشوم
و چکه چکه میکنم
و...رویا شیرین تر است
وقتی واقعیت مرده باشد
.....
این ها را از من نگیر
که این حس کوچک
شادیهای بزرگ من است
که با من زندگی میکنند
که آنها همچون فرزندان منند
فرزندانی که هیچگاه مرا ندیده اند.



